تبليغاتX
جوان
جوان
قالبهای وبلاگ تماس آرشیو صفحه نخست
       یکشنبه نوزدهم مهر 1388-7:55-محمدحسن  

یک کنیزک یک خری بر خود فکند

 

از وفور شهوت و فرط گزند

آن خر نر را بگان خو کرده بود

 

خر جماع آدمی پی برده بود

یک کدویی بود حیلت‌سازه را

 

در نرش کردی پی اندازه را

در ذکر کردی کدو را آن عجوز

 

تا رود نیم ذکر وقت سپوز

گر همه کیر خر اندر وی رود

 

آن رحم و آن روده‌ها ویران شود

خر همی شد لاغر و خاتون او

 

مانده عاجز کز چه شد این خر چو مو

نعل‌بندان را نمود آن خر که چیست

 

علت او که نتیجه‌ش لاغریست

هیچ علت اندرو ظاهر نشد

 

هیچ کس از سر او مخبر نشد

در تفحص اندر افتاد او به جد

 

شد تفحص را دمادم مستعد

جد را باید که جان بنده بود

 

زانک جد جوینده یابنده بود

چون تفحص کرد از حال اشک

 

دید خفته زیر خر آن نرگسک

از شکاف در بدید آن حال را

 

بس عجب آمد از آن آن زال را

خر همی‌گاید کنیزک را چنان

 

که به عقل و رسم مردان با زنان

درحسدشدگفت چون این ممکنست

 

پس من اولیتر که خر ملک منست

خر مهذب گشته و آموخته

 

خوان نهادست و چراغ افروخته

کرد نادیده و در خانه بکوفت

 

کای کنیزک چند خواهی خانه روفت

از پی روپوش می‌گفت این سخن

 

کای کنیزک آمدم در باز کن

کرد خاموش و کنیزک را نگفت

 

راز را از بهر طمع خود نهفت

پس کنیزک جمله آلات فساد

 

کرد پنهان پیش شد در را گشاد

رو ترش کرد و دو دیده پر ز نم

 

لب فرو مالید یعنی صایمم


لینک به نوشته  |   
 
       سه شنبه هفتم مهر 1388-14:33-محمدحسن  

رمان برزخ امّا بهشت فصل بیست و سی و هشت



وقتی چشم هایم دوباره باز شد، در میان دست هایی بودم که سعی می کردند از جا بلندم کنند، چنان احساس خفگی کردم که فقط دست ها را کنار زدم و به مادرم که با چشم هایی خیس و دست هایی لرزان سعی می کرد آرام آرام آب قندی را که دستش بود توی دهانم بریزد، بریده بریده گفتم:

- مامان ... دارم ... خفه ... می شم ...

خاله با صدای رنجور و گریه کنان گفت:

- قربونت برم خاله، گریه کن، گریه کن سبک شی.



ولی من از شدت ضعف حس می کردم دارم می میرم، توان گریه کردن نداشتم. صدای گریۀ کیمیا توی گوشم می پیچد و صدای عصبانی حسام که معلوم نبود به کی پرخاش می کند:

- ببین چه زندگی ای برای ما درست کرده این! آخه این چه وضعیه؟! هی گفتین برو بیارش، برو بیارش برای این؟!

آن وقت صدای دیگری را شنیدم که گفت:

- تقصیر منه، کاش من رفته بودم آن جا.

صدای بهرام بود و چقدر خش دار و گرفته.

و حسام با صدای عصبی تر جواب داد:

- نه بابا الن سیزده روزه این وضعه، تقصیر تو نیست.

دست های چروکیده عمه، مهر تربت خیسی را جلوی بینی ام گرفت و بوی خوش خاک توی مشامم پیچید. همان بوی دوست داشتنی که وقتی نم نم باران می آمد، هوا را با ولع فرو می دادیم و رعنا می گفت بوی خاک خیس، خوش ترین بوی دنیاست.... یادته رعنا؟! ...

دست هایم دور دست عمه چنگ شد و با تمام توان عطر خاک را بلعیدم و آن وقت نگاهم به عمه افتاد که سر تکان می داد و گریه می کرد. برای تو گریه می کرد یا من؟ نمی دانم، ولی آن قدر چشم هایش مهربان بود و لب برچیدنش مثل بچه ها که دلم برای اولین بار واقعا برایش سوخت. حس می کردم عمه را دوست دارم. سرم را به زحمت بالا گرفتم و با چشم هایم دنبال کیمیا گشتم که دیگر صدایش را نمی شنیدم، و این بار صورت پدرم را دیدم که با ریش سفید چهره ای آشفته داشت، چقدر به چشمم پیر و شکسته می آمد، خطوط چهره اش عمیق تر شده بود، چشم هایش پر از غم و رنج بود، در حالی که دستش پشت شانۀ مادر بود پرسید:

- بابا، حالت خوبه؟

چشم هایم را آهسته بستم، از دیدن آن صورت های شکسته و درهم و غصه دار، که با لباس های سیاه ایستاده بودند، طاقتم را باز از دست دادم. رعنا، غم تو با ما چه کرده بود؟ چانه ام می لرزید و چشم هایم می سوخت و نمی دانم چرا همۀ رنجم توی صدایم می پیچید. با التماس گفتم:

- مامان.

مادرم با صدای رنجور و گریان گفت:

- جانم، جان مامان.

اما دست هایی که در آغوشم گرفت، دست های بزرگ و مردانۀ پدرم بود. وقتی سرم را روی سینۀ پدرم گذاشتم. بعد از سال ها چنان احساس آرامش کردم که ناگهان حس کردم که قلبم سبک شده. تازه می فهمیدمچقدر گرمای این آغوش برایم آشنا و دوست داشتنی است، و آن وقت همۀ غصه هایم هق هق بی امانی شد که توی آرامش این آغوش گرم از اختیار خودم هم خارج شده بود. نوازش دست های پدرم، انگار به من، نیاز سرکوب شدۀ تمام این سال ها را یادآوری می کرد و من با چه آرامشی توی این آغوش گرم، صورتم را پنهان کرده بودم و زار می زدم. رعنای خوبم این آرامش را هم از تو داشتم، از تو عزیزی که حتی اشک هایم را هم از تو دارم.

وقتی بالاخره آرام گرفتم و سرم را بلند کردم، در حالی که صورت های گریان همه در برابر چشمانم بودند، قلبم آرام گرفته بود، انگار بعد از سال ها دوباره پدرم را پیدا کرده بودم، و شاید رعنا، این آرامش بود که به من توان داد تا پا توی اتاقمان بگذارم، اتاقی که سال ها اتاق هر دویمان بود، اتاقی که قبل از آمدن من، تمام لباس ها و وسایل تو را، خدا می داند، چه کسی، چطوری و با چه حالی جمع کرده بود ولی رعنا، آن ها اشتباه می کنند، چون تو این جا هستی، با همان آرامش همیشگی.

من می بینمت که هستی، این جا، توی این اتاق و کنار من. توی همان اتاقی که سال ها پیش پنهانی جایی از دیوارش را تخته کلاس کرده بودیم و معلم بازی می کردیم. همان اتاقی که کمدش را همیشه تو مرتب می کردی، همان اتاقی که من از دیوانگی هایم برایت می گفتم و تو می خندیدی. همان اتاقی که تو خودت، بچه ات را به من عادت دادی و ازم برای نگهداری کیمیا قول گرفتی و سفارش کردی و نفهمیدی من چطور قلبم پاره پاره می شود و دم نمی زنم.

رعنا تو آن جا هستی، روی همان تختی که همیشه به خاطر مرتب نکردنش از دستم عاصی بودی. همان تختی که این اواخر در حالی که دراز کشیده بودی برایم حرف می زدی، از کیمیا می گفتی و آرزوهایی که برایش داشتی و من خون جگر می خوردم و از نگاهت فرار می کردم.

تو این جایی با همان چشم های آبی قشنگ که این اواخر پر از غم و درد به پنجره نگاه می کرد و به دور دست ها خیره می ماند ...

رعنا تو هستی، توی قلب من، توی چشم هایم، توی این خانه و این اتاق و در وجود کیمیا ... نه، تو نرفته ای!

پس من وسایلت را برمی گردانم تا باز به زور لباس هایت را توی کمدی که حالا دیگر برای وسایل هر دوی ما کوچک است، جا بدهم تا عطر تنت باز توی این فضا بنشیند و من و کیمیا را آرام کند ... این جا روزی اتاق ما دو نفر بود، اتاق من و تو و از این به بعد اتاق ما سه نفر می شود، تو، کیمیا و من .... قبول است رعنا؟

چشم هایم را بستم و باز کردم تا پردۀ اشک کنار برود و او را ببینم، ولی نشد، باز هم چشم هایم تار بود

 


لینک به نوشته  |   
 
       سه شنبه هفتم مهر 1388-14:31-محمدحسن  
رمان برزخ امّا بهشت فصل چهل



 یکی – دو ماه طول کشید تا اوضاع تقریبا حالت عادی پیدا کرد و توانستم خودم را جمع و جور کنم. البته، شاید در آن دو ماه حسام بود که بیش تر از همه، حتی خود من، کمک کرد و با وقت زیادی که برای گذاشت و صبر و حوصله ای که واقعا از او بعید بود، تقریبا تمام بعدازظهر کیمیا را سرگرم کرد، اگر هوا زیاد سرد نبود، بیرون، اگر نه در خانه، چون من با این که تمام کارهای معمول و مربوط به کیمیا را می کردم، ولی واقعا دل و دماغ بازی و جست و خیز و سر کله زدن با او را نداشتم و بقیه هم از من بدتر.

اگر من اشک هایم را برای شب ها و بعد از خواب کیمیا نگه می داشتم، دیگران این کار را هم نمی توانستند بکنند، خصوصا خاله و مادر. این بود که حسام بیش تر کیمیا را از خانه بیرون می برد و به اصرار حسام و به خاطر کیمیا، من هم به اجبار با آن ها می رفتم و در آن روزها بود که ناباورانه فهمیدیم مهشید حامله است، آن همه بعد از نه سال انتظار.

با این که به طور طبیعی حامله شده بود، دکتر برای هفت ماه بهش استراحت مطلق داده بود. این بود که قرار شد در خانۀ ما بستری شود و از آن جا که خودش با سکوت و آرامش میانه ای نداشت، یک تخت کنار هال برایش گذاشتند. شاید به قول خودش از بس همیشه از عمه فرار کرده بود، خدا این طوری تنبیهش کرده بود که هفت ماه تمام در تیررس عمه باشد، بدون راه فرار!

وجود مهشید و رسیدگی به کارهایش خانه را از آن حالت مغموم و ناراحت کننده دور کرد و هیجانی که وضعیت او به وجود آورده بود تا حدی فکر همه را از مصیبتی که اتفاق افتاده بود، منحرف کرد. به قول مهشید در پیشانی نوشتش بود که تمام مسائل مربوط به او خنده دار باشد. او که هیچ وقت قرار و آرام نداشت، حالا حتی برای غذا خوردن هم اجازه نشستن نداشت و مجبور بود تمام جنب و جوشش را محدود کند به حرف زدن و سربه سر عمه گذاشتن، و به همین دلیل هم حال و هوای خانه تغییر کرده بود و این تغییر فضا چقدر برای همه لازم بود. چون بعد از رفتن رعنا برای اولین در طول زندگیمان خانه رنگ سکوت گرفته و خالی شده بود. اگر کسی هم می آمد یک سر زدن کوتاه بود که بی سر و صدا انجام می شد. آن موقع بود که من تازه در کمال تعجب فهمیدم این آروزی من و رعنا برای داشتن خانه ای ساکت، اصلا دوست داشتنی نبوده، چون فضای بی روح و خالی از جنب و جوش و آرام خانه و حتی کم تر غرغر کردن عمه به جای آرامش، دلتنگی و دلمردگی به همراه داشت. من و رعنا اشتباه می کردیم که خانه مان را غیر از آنچه بود می خواستیم. خانۀ ما با همان فضا دوست داشتنی بود و مایۀ آرامش.

همان روزها بود که از حسام شنیدم مادر بزرگ شهاب، یعنی مادر پدرش فوت کرده و حسام ازم خواست به خاطر این که خانم معتمدی و دخترش توی تمام مراسم و مجالس رعنا شرکت کرده بودند همراهش برای ختم بروم، چون نمی خواست خاله را که هنوز روحیۀ خوبی نداشت ببرد. قبول کردم و همراه حسام رفتم. وقتی خانم معتمدی جلوی پایم بلند شد و با محبتی خاص جواب تسلیت گویی ام را داد یا وقتی شراره از جایش بلند شد و تمام مدتی که آن جا بودم کنارم نشست، همه اش انگار رعنا توی گوشم زمزمه می کرد و حالم را دگرگون می کرد. موقع بیرون آمدن شهاب را دیدم که کنار حسام ایستاده. حسام کیمیا را با خودش برده بود تا گریه و زاری توی مراسم زنانه اذیتش نکند.

ایستادم تا تسلیت بگویم. انگار برای اولین بار بود که صورت شهاب را می دیدم، با ته ریش و صورت خسته چهره اش دلنشین تر از قبل بود. وقتی از من به خاطر شرکت در مراسم تشکر می کرد، انگار چشم های رعنا با آن نگاه های معنی دارش که هر بار شهاب را می دید رو به من می کرد و هر رفتار او را تغییر خاصی می کرد، جلوی چشمم جان گرفت، نگاهی پر از شیطنت و شادابی و سرزندگی.

بی اختیار وقتی خواستم تسلیت بگویم چشم هایش به اشک نشست و طفلک شهاب که تصور می کرد این اشک به خاطر همدردی با اوست با دستپاچگی تشکر کرد و دنبال ما به رغم اصرار حسام تا دم ماشین آمد و صبر کرد تا حرکت کردیم. با حال پریشان توی گذشته و خاطراتی که از رعنا در رابطه با شهاب داشتم، غوطه می خوردم که صدای حسام که با لحنی پر از طعنه حرف می زد به زمان حال برم گرداند:

- من نمی دونستم تو این قدر به مادر بزرگ شهاب ارادت داری.

بی حوصله و با تعجب گفتم:

- من؟

و اضافه کردم:

- من اصلا مادر بزرگش رو دیده بودم؟

- والله چه می دونم؟ اون تسلیت پرسوز و گدازی که تو گفتی، گفتم شاید دیده یی و من خبر ندارم.

- من؟ من یک کلمه گفتم تسلیت می گم، سوز و گدازش کجا بود که تو فهمیدی و من نفهمیدم؟

پوزخندی زد و گفت:

- توی چشم هاتون.

یاد اشکی افتادم که توی چشمم حلقه زده بود و لحن پر از کنایه اش باعث شد دوباره رعنا را پیش رویم ببینم، با همان ابروهایی که وقتی می خواست طعنه بزند بالا می رفت، و حس کردم دلم برایش پر می زند، برای آن صورت دوست داشتنی و ظریف، برای آن چشم های زیبا و زنده که نگاهش حتی در اوج شیطنت هم وقارش را از دست نمی داد. رویم را به سمت خیابان برگرداندم تا این بار حسام نتواند به قول خودش سوز و گدازی را که حالا دیگر از چشم هایم سرازیر شده بود ببیند، ولی دست بردار نبود.

- چی شد؟ بالاخره نگفتی این ارادت از کجا حاصل شده که ما بی خبریم.

سکوت کردم. حرفی برای زدن نداشتم. چطور ممکن بود توضیح داد که شهاب یادآور چه خاطراتی از رعنا بود؟ باز صدای حسام را می شنیدم که با لحنی پر از کنایه گفت:

- من عاشق این جواب های مفصلم که تو به سوال های آدم می دی.

رو برگرداندم و دستم را دراز کردم تا یک دستمال کاغذی بردارم و همان طور فکر می کردم کاش حسام راست می گفت و حق با او بود و سوز و گداز من به خاطر مادربزرگ شهاب بود، نه رعنا. اگر می شد، اگر این طور بود من دیگر غمی هم داشتم؟ حسام هم یک لحظه رو برگرداند و نگاهمان به هم افتاد. یکدفعه با تعجب گفت:

- ای بابا، باز چی شد؟ ما غلط کردیم یک سوال کردیم، خوبه؟

آهسته کیمیا را که روی شانه ام خوابش برده بود توی بغلم خواباندم، که دوباره گفت:

- هی می گم یادم بنداز برات یک عروسک بخرم، گوش نمی دی. ببین آخرش نه تو برای من تفنگ خریدی، نه یادم انداختی من برای تو عروسک بخرم. بابا من که می بینی حواسم پرته، تو یادم بنداز.

با همان چشم های پر از اشک در حالی که نمی توانستم جلوی لبخند زدنم را بگیرم گفتم:

- من مشکلم با عروسک حل نمی شه، ولی تو یادم بنداز برات تفنگ بخرم.

خندید و گفت:

- دست شما درد نکنه، یعنی مشکل من این جوری ها حل می شه دیگه. آره؟

- وقتی برای دیگران این نسخه رو می پیچی، حتما از نتیجه ش مطمئنی که تجویز می کنی دیگه.

خندید و گفت:

- خودمونیم تو هم زبونت از مهشید چیزی کم نداره ها، ها!

با همان صدای بغض آلود گفتم:

- هر چی باشه خواهریم.

- بر منکرش لعنت.

یکدفعه ایستاد و خواست از ماشین پیاده بشود، با تعجب پرسیدم:

- کجا می ری؟

- می خوام از خجالت این که به خاطر دوست من آمدی ختم در بیارم.

دور بر را نگاه کردم. از او بعید نبود بخواهد برود اسباب بازی فروشی. انگار خودش فهمید. همان طور که می خندید گفت:

- عروسک رو بعدا می خرم، می خوام یک شیرقهوه گرم بگیرم. بگیرم یا چیز دیگه می خوری؟

- مرسی.

- مرسی نداره. اگه چیز دیگه می خوری، بگو همونو بگیرم.

نگاهش کردم و از حالت صورتش خنده ام گرفت و گفتم:

- من شیر کاکائو می خورم.

- آب نبات چوبی و شکلات هم داره ها!

- بی مزه، اصلا خیلی ممنون نمی خوام.

قاه قاه خندید و از صدای خنده اش چشم های کیمیا نیمه باز شد. گفت:

- خوب بابا می خرم، دو تا هم می خرم، ولی شیر کاکائو مال بچه هاست. اون وقت می خوام برات عروسک بخرم، بهت برمی خوره!

و در را به هم زد و رفت. فکر کردم راست می گوید.

رعنا، من هنوز مثل بچگی هایمان همان شکلات و شیرکاکائو را دوست دارم. همان که آن وقت ها برای بیش تر خوردنش به لیوان تو دهن می زدم و تو قهر می کردی .... یادت است رعنا؟

زمان مثل برق گذشت و حالا من دارم سعی می کنم، همان طور که تو دوست داشتی، به کیمیا یاد بدهم که از لیوانی که کسی دهن زده یا شکلاتی که دهن خوردۀ کسی است نخورد و هر بار به یاد می آورم که خودم بارها و بارها این کار را با مادرش کرده ام ... وای رعنا، رعنا، رعنا، به جبران تمام بدی هایی که کردم، روزگار چه سخت و تلخ تنبیهم کرد ... این تنها چیزی است که فکر می کنم حتی تو هم هیچ وقت نفهمیدی، رعنا ... هیچ وقت.

حسام برگشت. با دو تا شیرکاکائو که حالا دیگر دلم نمی خواست بخورم.

دلم می خواست رویم را برگردانم و تو عقب ماشین نشسته باشی و این بار هر دویش را به تو تعارف کنم و فقط از نگاه کردن به تو لذت ببرم نه از قاپیدن و هول هولکی خوردنشان ... ولی ...

آهسته دستی به موهای کیمیا کشیدم و بوسیدمش، و آرام آرام بیدارش کردم.

اگر تو نیستی، کیمیا هست، رعنا، کیمیای تو، پس اول او.


لینک به نوشته  |   
 
  شيخ احمد كافي     شنبه سی و یکم مرداد 1388-11:38-محمدحسن  
گاه‌شمار زندگی كافی:
كافی، بی‌تردید به اقرار و اذعان اهل فن، تنها گوینده‌ای بود كه به لطف الهی با استعدادی خارق‌العاده و خدادادی در سخنوری و خطابت، از قدرت كلام و زبان فصیح و بیان گویا و بلیغ و سخن جذاب و ملیح و كلام روان و سلیس بی‌مانندی برخوردار بود و گوی سبقت را در این زمینه از همگان ربوده بود. جمع كثیری از اقشار مختلف مردم، با اعلام زمان و مكان مجالس او، از اقصی نقاط شهر و دیار جمع می‌شدند. او استعداد و قدرت عجیبی در بیان و تشریح و تصویر حوادث و رویدادهای تاریخی و مذهبی داشت؛ به‌طوری كه هر شنونده‌ای احساس می‌كرد در صحنه‌ی حادثه و در جریان واقعه و در بین آن جمعیت حضور داشته و خود را در جریان حادثه احساس و مجسم می‌كرد.

ادامه مطلب

لینک به نوشته  |   
 
       چهارشنبه هشتم آبان 1387-8:32-محمدحسن  
دوستي شوخي سرد آدمهاست ...

 

 بازي شيرين گرگم به هواست ...

 

 واسه كشتن غرور من و تو ...

 

دوستي توطئه ثانيه هاست


لینک به نوشته  |   
 
       چهارشنبه هشتم آبان 1387-8:29-محمدحسن  
آدم ها در دو حالت همديگر را ترك مي كنند:

 اول اينكه احساس كنند كسي دوستشون نداره

دوم اينكه احساس كنند يكي خيلي دوستشون داره .

ویكتور هوگو


لینک به نوشته  |   
 
       پنجشنبه سی ام خرداد 1387-17:9-محمدحسن  

ديروز ...

 باز باران با ترانه با گوهرهاي فراوان مي خورد بر بام

خانه ...

و اما امروز....

 باز باران بي ترانه...

باز باران با تمام بي کسي هاي شبانه...

مي خورد بر مرد تنها ...

مي چکد بر فرش خانه...

باز مي آيد صداي چک چک غم...

 باز ماتم من به پشت شيشه ي تنهايي افتاده...

نمي دانم...

نمي فهمم کجاي قطره هاي بي کسي زيباست؟...

نمي فهمم, چرا مردم نمي فهمند که ان کودک...

که زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد...

کجاي ذلتش زيباست؟


لینک به نوشته  |   
 
       پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386-10:14-محمدحسن  
اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نمي دم که

مي خندونمت ولي مي تونم باهات گريه کنم اگه يه روز

نخواستي به حرفاي کسي گوش کني بهم بگو .... قول

مي دم که خيلي ساکت باشم اگه يه روز خواستي در

بري حتما خبرم کن قول نمي دم که ازت بخوام بموني

اما مي تونم باهات بدوم اگه يه روز سراغم رو گرفتي و

خبري ازم نشد سري بهم بزن احتمالا بهت احتياج دارم


لینک به نوشته  |   
 
       چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386-15:33-محمدحسن  

کاش همیشه از آسمون خدا بارون عشق بباره

کاش می شد سوار ابرای آسمون شد و رفت جایی که پر از عشق باشه

کاش می شد رفت به اونجایی که آدماش به عشق احترام میزارن

کاش همیشه همه آدما به خاطر عشق قلب هاشون بتپه

کاش هیچ آدمی بی عشق زندگی نکنه

کاش خدای مهربون دلا رو به هم نزدیک کنه

کاش روزی نباشه که دلی بدون همدل باشه

کاش خدای مهربون عشق پاک رو تو باغچه دل ما آدما بکاره

کاش آدما برای لحظه ای به عشق واقعی فکر کنند و ارزشش رو متوجه باشند

کاش لحظه های انتظار زود تر بگذره تا آدم کمتر دلهره داشته باشه

کاش می شد با نگاه کردن به چشمای کسی که می گه دوست داره فهمید

حرفش درسته یا.......

کاش زندگی اینقدر سخت نبود

کاش اینقدر احساس تنهایی نمی کردیم

کاش هیچ آدمی تنها نباشه که خیلی سخته

کاش بشه همیشه حتی با خیالش صبح و به شب رسوند

کاش همیشه آسمون خدا مثل امروز بارونی بود

کاش نیاد روزی که آدم به خاطر یه سری مشکلات پا روی قلبش بذاره

کاش وقتی کسی به کسی دل می بنده دلبستنش پاک و عمیق باشه

کاش هیچ وقت نمی گذاشتیم حریم زیبای عشق شکسته بشه

کاش می شد همه ما به اونی که می پرستیمش قسم بخوریم

که تا آخرش عاشق می مونیم

و هزار تا کاش


لینک به نوشته  |   
 
       پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386-11:32-محمدحسن  
                             عشق یعنی شب نخفتن تا سحر     عشق یعنی سجده ها با چشم تر

عشق یعنی در جهان رسوا شدن     عشق یعنی سست و بی پروا شدن

عشق یعنی دیدن بر در دوختن          عشق یعنی در فراقش سوختن

عشق یعنی سوختن یا ساختن         عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی قطعه ی شعری نا تمام    عشق یعنی بهترین حسن ختام


لینک به نوشته  |